دوران تاریخی، «هزارهی شاهنامهی فارسی» نامی است که موزهی پرگامون در برلین بر این نمایشگاه برگزیده است. سپاسگزار از فیروز ش. دوستی که خود چند خوان آزمون نبرد با پلیدیها را پشت سر گذاشته، چشمم به دیدار زیباییهای جاودانهی هنر ایرانی در «نمایشگاه هزارهی شاهنامه» در پرگامون درخشش گرفت. من موزهی پرگامون را نیز یکی از «پانتئونهای» پرستشگاههای ماندگار هنری دنیا میدانم. پرگامون، برای پلاکارد بزرگ این نمایشگاه، از مینیاتور زیبای «گذر سیاوش از آتش» استفاده کرده است که من آن را برای این برههی زمانی آشفته و آلوده به دروغ و تزویر در کشورم، نماد بسیار بامعنایی تلقی میکنم. ادامهٔ نوشته
باز فردا بامداد، باد صبا،
با لرزش گلشاخهی نازآرزو،
خبر از آمدن فصل بهار خواهد داد.
یاد من باشد،
که فراموش نگردد،
به نسیم از سر اخلاص سلامی بکنم،
و به شکرانهی لبخند شقایق،
شبنمی روی لبانش بنشانم،
و بگویم:
زندگی شیرین است.
تا زمانی که دلی، دلنِگرانِ عشق است،
تا زمانی که ورقپارهی شعری،
به شتاب از نگری میگذرد،
تا زمانی که به یک واژه،
دل غمزدهیی شاد شود،
زندگی باید کرد.
و به انگشت نخی باید بست،
تا فراموش نگردد،
که سحرگاه، به روزِ دگری نیز
نسیمی به درِ خانهی دل خواهد زد
تا که دلداده به شکرانهی دیدار نسیم
و به شکرانهی لبخند شقایق
ورقی تازه به یک واژه بیاراید و بنویسد
با همهی تلخی و ناکامیها،
زندگی شیرین است،
تا زمانی که آرزو
کنج دل آرمیده و شاد است،
زندگی باید کرد.
مادرم چون نسیم میآید
جسم خود پیچیده در لفاف مذهب
با تنی بس خسته از بار توانفرسای تحمیل،
دل شکسته، قدِّ خم گشته
ولی با روح وارسته
دو چشم مخفی از دیدار ناپاکان
همانا جستجوگر
کوچه به کوچه
سر هر کوی و برزن
در پی گم گشتگان راه آزادی است.
*
مادرم
همچون نسیم صبحگاهی
رهسپار راه ناپیدای آزادی است.
وین، بهار ۱۳۶۷
نوروز جمشیدی
می انـدر مجلس آصف بـه نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعة جامش جهان را ساز نوروزی
ز کـوی یـار مـی آیـد نسـیم بـاد نـوروزی
ازاین باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
حافظ
رویدادهای طبیعی، زمان یخبندانها، موسم یارگیری پرندگان و دیگر جانوران، انسان نخستین را متوجه بازگشت فصلها، دگرگونی طبیعت و از این راه، سنجش و تقویم زمان میکرد. برخی از مردم شناسان براین باورند که، انسانها در کهن روزگاران نیز، دگرگونی طبیعت را رویکرد زمان ویژه میدانستند، از اینرو، سال نو را، از نخستین روزهای: بهار، تابستان، پاییز یا زمستان حساب میکردند و برای این روزهای ویژه آیینهایی داشتند. در روی سفالهای ۷۰۰۰ سالهی ایران[۱] نقشهایی از رکس (رقص) و پایکوبی گروهی زنان و مردان را میبینیم که با جشنهای ویژهای پیوند دارند. ادامهٔ نوشته
در نگر ایرانیان، دو پدیده، در زندگی این جهانی، نقش بزرگی بازی میکنند: پدیدهی نیکی و پدیدهی بدی. هریک از این دو پدیده را نیز نشانههایی است. تابش خورشید و روشنی روز از نشانههای نیکی است. چیرگی تاریکی و پنهانمانی روشنایی، از نشانههای بدی است. این دوگانه نگری یا دوگانه اندیشی، درونمایهی بنیادین بسیاری از دینها و آیینهای شناخته شدهی جهان امروزی است. این جداسازی abstraction هم، ریشه در فرهنگ بومیِ پیش از آمدن آریاییها به ایران، دارد. به گفتهی دکتر مهرداد بهار، در هزارهی نخست پیش از میلاد، که استورهها کم کم رنگ میباختند، این دوگانهنگری نیز جای خود را به یگانهپنداری داد و خدایان زورمند، گام به میدان گذارده و نقش اهریمن و شیطان را از همترازی انداختند. ولی هنوز هم، این بخشبندی دوگانگی نه تنها بر اندیشه، که بر زندگی مردمان نیز سایهگستر است. ادیانی هم که بر طبل یکتاپرستی میکوبند، خود تماشاگر رزمایش بین خدا و شیطانشان هستند. انگیزهی ناسازگاری پندار شیطان با آفرینش خدا، که خود به اصطلاح فرشتهای از فرشتگان بوده، در اینگونه ادیان، گرهی ناگشوده باقی مانده است. ادامهٔ نوشته
از زمانی که انسانهای غارنشین به درهها سرازیر شدند و گام به دوران کشاورزی گذاشتند، زبانشان نیز سوار بر ارابهی آغازین شهریگریشان، همگام با پیشرفت دیگر بخشهای زندگی، دگرگون و فزونیاب شد. هرچه روند شهریگری، در راه پدیدههای: اجتماعی، فرهنگی و فناوری جامعهی شهروندی به پیش رفت، همراه خود زبان کاربردی مردم را نیز به پیش برد. این بدان معناست که هر رشتهی اجتماعی، فرهنگی، دانش و فناوری، واژههای نوین خود را، با بهرهگیری از توانشِ زایش و گسترش زبان، پدید میآورد. ادامهٔ نوشته
محمد جلالالدین، پسر بهاءالدین سلطان العلماء، شناخته شده به “مولانا”، در روز ششم ربیعالاول سال ۶۰۴ قمری در بلخ، که در آن روزگار یکی از شهرهای خراسان بزرگ بود، چشم به جهان گشود.
نام او بنا به گفتهی بسیاری از یادنامه نویسان، محمد و لقبش، جلالالدین است و همهی تاریخ نویسان از او بدین نام و لقب، نام بردهاند. استاد درگذشته، بدیعالزمان فروزانفر در شرح حال مولانا مینویسد: « لقب مولوی نیز که از دیر زمان به این استاد حقیقت بین، اختصاص دارد، در زمان خود و حتا تا سدهی نهم شهرت نداشته است». در نوشتارهای سدهی ششم،« لقبها را بمناسبت ذکر جناب و امثال آن»، با یای نسبت بکار میبردند. مانند: جناب اوحدی، فاضلی، اجلی و میتوان گفت که “مولوی” هم از این قبیل بوده و با گذشت زمان به “مولانا” دگرگون شده است[۱]. مولانا، خود را همواره از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست میداشته و از یاد آنان غافل نبوده است. ادامهٔ نوشته
فردوسی، سال پایانی سرودن شاهنامه را، چهارسد هجری (ماهشمار) اعلام میکند:
سرآمد کنون قصهی یزدگرد بـه مـاه سپندارمـذ، روزِ اِرد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار که پیوستم این نامهی نامدار
ایرانیان، روز بیست و پنجم ماه را روز «اِرد» نام نهاده بودند. چنانکه روز شانزدهم ماه نیز، مهرروز نام داشت. ادامهٔ نوشته
گلواژه ها
در فرایند کنش و واکنش
* واژه نامههای فارسی، ضربالمثل را چنین تعریف کرده اند:
- داستان، مثل، زبانزد. ( واژه یاب، ابوالقاسم پرتو)
- مثل آوردن در میان کلام، مثل زدن. (فرهنگ بزرگ سخن، دکتر حسن انوری)
- لطیفه، نکته، مضمون یا پندی که در میان مردم رایج است. (فرهنگ معاصر، صدری افشار)
بسیاری دیگر از واژهنامهها نیز، به همان معانی: مثلزدن، لطیفه و مثالآوردن، گرفتهاند. سعدی، کتابهایش را گلستان و بوستان نامگذاری کرده است و مینویسد:
به چه کار آیدت زگل طبقی از گلسـتان مـن ببر ورقی ادامهٔ نوشته
زبان گفتاری، زبان نوشتاری
فارسی آموزی، آسان آموزی است
جانداران به جز جنبش و جا به جا شدن، دارای این توانش نیز هستند که احساسات و خواستههای خود را با همنوعان خود در میان بگذارند. برقراری این رابطه و بیان احساسات و خواستهها، به یاری آواها و جنبش برخی از اندامها صورت میگیرد. انسان، نیز از این قاعده برکنار نیست، بلکه دارای بیشترین توانش چند جانبه هم است. ادامهٔ نوشته